کام دل تنگ از آن تنگ دهانم بده

شاعر : اوحدي مراغه اي

بوسه‌اي، ار آشکار نيست، نهانم بدهکام دل تنگ از آن تنگ دهانم بده
بوسه بها ميکني، مکنت آنم بدهخانه جدا ميکني،طاقت اينم ببخش
من به جز از خويشتن هيچ ندانم، بدهچون نتواند کسي چاره‌ي بهبود من
يا چو سگم جاي ساز،يا بسگانم بدهدل به تمناي تو بر در اميد زد
اين همه ارزان ترا،وصل گرانم بدهدانش و دين مرا ميکني ارزان بها
دخل زيان کرده‌ام، خرج زيانم بدهباغ ترا باغبان بودم و آفت رسيد
بنده‌ي بد نيستم، خواجه، امانم بدهدر پي جان مني، اينهمه تعجيل چيست؟
يوسف گرگم مساز، قرب شبانم بدهچون ز در قرب تو گشت شباني عزيز
دوش چه مي‌داده‌اي؟ باز همانم بدهاز سر گردن کشي دوش ز دم بر فلک
اي دو جهان زان تو، هر دو جهانم بدهآن دل و جاني که بود، هر دو چو دادم به تو
من به تو ره چون برم؟ هم تو نشانم بدهگر چه برفتم بسي، از تو نشان کس نداد
مرد زبون نيستم، مزد زبانم بدهاوحدي ار شد زبون وقت ثناي تو، من